تنهاترین

دل نوشته های من

تنهاترین

دل نوشته های من

۱۸ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه من امده

اخ داره باورم میشه خنده به ما نیومده

دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه اتیش زدن یه کوله بار شب را بستم

دلم گرفته اسمون یه کم منو حوصله کن

منو که از این روزگاریه خورده کمتر گله کن

منو به بازی می گیرن عقربه های ساعتم

مرگ که تقدیم می کنه لحظه لحظه لعنتم

اهای زمین یه لحطه تو نفس نزن

نچرخ تا اروم بگیره یه ادم شکسته تر

دلم گرفته اسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمر که در به درم

اهای  زمین یه لحظه تو نفس نزن



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۲۹
علی کرامتی مقدم
دلم گرفت
از اون پدری که پول نداره شب عیدی برای بچه هاش لباس بگیره
دلم گرفت
از اونی که هزینه فقط یک وعده شامش خرج یکسال یه خانواده است ولی میریزه تو سطل اشغال
از اونی که دلش لک زده برای یه زیارت اما در حسرت زیارت پشتش خم شده اما بعضیا می رند جایی که پول سر بریدن مسلمنها را می دهند
دلم گرفت از این جماعت مرده کش زنده پرست
اول صبحی نمی خواستم این پست را بذارم اما همین الان به چشم خودم دیدم چه اتفاقی می افته
اما ما چشممون را به حقایق دور وبرمون بستیم اگر حالتون بد شد منو ببخشید
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۱۹
علی کرامتی مقدم

سلام هموطن

در استانه سالی نو

به هرکسی که سلامتی وارامشش برایتان مهم است

ما را معرفی کنید

در متفاوت ترین کانال چند رسانه ای تلگرام با محتوایی بی نظیر

متنوع وارزشمند منتظر دیدار سبزتان هستیم

https://telegram.me/media-rcs

کانال چند رسانه ای هلال احمر

کانال رسمی چند رسانه ای جمعیت هلال احمر

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۵
علی کرامتی مقدم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۸
علی کرامتی مقدم

شانزدهمین طرح ملی ایمنی وسلامت مسافرین نوروزی در روزهای 18تا 20اسفند برگزار شد ودر 20اسفند کمپین نه به تصادفات برگزار شدکه برخی از هنرمندان وچهره های سیاسی در این کمپین حضور داشتندبی گدار به جاده نزنیم

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۱۴
علی کرامتی مقدم

به نام خداوند جان ومهر

شهر مجلسی در 25کیلومتری شهرستان مبارکه در مسیر ارتباطی به سمت بروجن قرار دارد که در سال1368با اهداف اسکان کارکنان شرکت های صنعتی تاسیس شد.

وهمچنین در فاصله 65 کیلومتری کلان شهر اصفهان ومماس بر جاده اصفهان به خوزستان .

وجود امکانات وقابلیتهای فراوانی در شهر نظیر تاسیسات زیر بنایی سهولت ارتباط با مراکز جمعیتی اطراف:جاده های دسترسی مراکز اموزشی ومراکز اموزش عالی وتفریحی وفضای سبز قابل ملاحظه وتنوع فرهنگی وقومیتی مختلفی که در شهر وجود داشت وکم بودن فضای فرهنگی مناسب من را بران داشت که طبق تحقیقی که همکاری دوستان  در شهر جدید مجلسی صورت گرفت فضای  مناسب ومکان خوبی در اختیار جوانا ونوجوانان پیدا نشد تا بتواند نیاز فرهنگی اموزشی وعقیدتی وورزشی جوانا ونوجوان این شهر را تامین کنند .

جوانانی که ریشه واساس کشور مقدس وسرچشمه علم وهنر ورشادت وشهادت بودند الان نسل ذوم وسوم بعد از انقلاب  هستند که اماج فرکانس های ماهواره وشبکه های خانمان بر انداز قرار گرفته اند وزمینه ساز مصرف مواد مخدر قرار گرفته اندچون جای را برای تفریح ونیاز فرهنگی ندارند در مسیر جذاب وفریبنده اینها قرار گرفته که اگر مسیر درست را پیدا نکنند بی شک در منجلاب فساد وتباهی می افتند وراه نجاتی بعد از ان دیگر نیست.

به فکر مکان وجایگاهی افتادم تا هم پیوندفرهنگ وقومیت شهر مجلسی را دریکجا ومسجم کنم وهم فضای دوستانه وارامی را نیز فراهم کنم مکانی را بهتر از هلال احمر وسازمان جوانان نیافتم.

هلال احمر جای بود که می توانستم تمام اهداف خود را درسایه ان برنامه ریزی کنم.از انجایی که خود در اوج جوانی با رهنمود های معلم وقت خود اقای فاتحی راه درست را پیدا کردم مکانی که همه خواسته های من دران پیدا می شد.

طی هفده سالی که قصدم فقط گذراندن یک تابستان بود وبه نحوی سپری کردن ان بود وارد جمعیت هلال احمر شدم طی تا بستان صفا وصمیمیت ویکرنگی و یکدلی ومهربانی همکاران وهمکاری انان در هر کاری که بعد ها فهمیدم از اصول واساس نامه هلال احمر است شروع به اموختن ویادگیری اموزش وکمکهای اولیه شدم انجا بود که فهمیدم اینجا لهجه لباس وفرهنگ غنی وفقیر اینجا معنا ندارد اینجا همه در یک کلام ختم می شوند انهم انسان است وسلام.

طی سالهایی که گذشت چرگه هیچ وقت فراموش نمی کنم یکرنگی وصفا وصمیمیت ومهر ومحبت دوستان در زیر باران وبرف وهوای سرد چه گرمایی را به من هدیه داد .

با نگاه پر از اشک مادری که کودکش را زیر اوار مدفون شده بود بغض خود را فرو بردم تا به او امیدواری دهم که کودکت مدفون شده ات را بچه های هلال احمر نچات می دهند .

نجات کودک ونگاه مادر که پر بود از تشکر که با خوشحالی همه همگام شد.

من را عاشق وزمین گیر خود کرد وتصمیم نهایی را برای ماندن گرفتم گرچه ان زمان پول هیچ ارزشی نداشت در قبال کارهایی که می شد .

وهر کار من ودستان من با خنده وخوشحالی همراه بود وخانواده ای هرچه اندوخته زمستانی اش بود در کف اخلاص می گذاشت وبه ما هدیه می کرد تا ما سردمان نشود وسرما نخوریم

اما برای من خیلی پر بها وارزشمند بود .

یا دعای خیر پیر مردی که گفت پسرم من چیزی ندارم از این دنیا به شما بدهم ودستم هم جایی بند نیست تا سفارشت کنم.وبا ان دست پینهه بسته وترک خوردهه از سرد وگرم روزگار روبه اسمان کرد وگفت به حق پهلوی شکسته حضرت زهرا(ع)ای خدا دست این جوانها را به قبر شش گوشه برسون خدا به همه تون خیر بوه وعاقبت به خیر بشید که سنگ بزرگی را ازپیشم برداشتید

گرچه من تنها نبودم اما قرعه بر من دیوانه خورد وبعد مدت کوتاهی خودم را در بین الحرمین دیدم.

با خود عهد کرده بودم تا انجایی که بتوان واز دستم بر بیاید محلی را در این شهر تاسیس کنم شاید مهاجرت من از شهر خودم دلیلش همین بود تا بتوانم تجربه خود را که این سالها به دست اورده بودم در اختیار جوانان این شهر قرار بدهم تا شاید دعای خیر پدر ومادری دیگری پشت وپناهم باشد

همیشه این شعر در خاطرم هست که می گفت

شکسته دلی گر دعا کند بهتر از ان که خود نشسته وعمری دعا کنی.

این بودکه تصمیم خود را با اقای ابوطالبی رییس هلال احمر مبارکه مطرح کردم وبا استقبال گرم ووصف ناشدنی ایشان مرا مصممتر کرد تا هدفم را دنبال کنم.

واگر تلاشهای وصف ناشدنی اقایان علمدار فروغی واحد امدادونجات واموزش واقای احسان جلالی دوست چندین ساله ومسول امور جوانان وهمکاری سایر دوستان نبود شاید در مراحل  اولیه کار دلسرد می شدم.

بالاخره با همکاری خانم محمدی مدیریت کانون فرهنگی بهشت شهر مجلسی بالاخره کلیه کارها نتیجه گرفت ودر دهه فجر 94 همزمان با اغاز جشن های دهه فجر طبق مراسم باشگوهی کانون در دوبخش غنچه های هلال وکانون جوانان هلال در دوشاخه خواهران وبرادران با محموریت اموزش وپر کردن اوقات فراغت در تمامی سنین وبا شعار هر خانواده ایرانی یک امدادگر شروع به ثبت نام وعضو گیری نمود .

در کنار این افتتاح نمایشگاهی هم در مسجد جامع شهر برگذار شد تا برای افراد شهر موقعیت ثبت نام باشد وهم با اهداف وبرنامه های سازمان  اشنا شوند

استقبال وصف ناشدنی مردم ما را براان داشت جهت راحتی وسهولت ثبت نام دومرکز دیگر را جهت ثبت نام معرفی کنیم .

مر کز اول کتابخانه شهر با مدیریت خانم قربانپور

مرکز دوم دفتر امام جمعه شهر خانم اکبری.

طبق بررسی های به عمل امده طبق پیشنهادمردم شهر واتمام امتحانات دانش اموزان شروع کلاسها وشرکت مردم شهر بدون نگرانی وازدگی خاطر به اوایل اردیبهشت ماه سال اتی موکول شد.

امیدواریم با عنایت حضرت عصر (ع) والطاف شهدای گرانقدر که همیشه شامل حال ما بود ودعای خیر پدران ومادران از این مهمسربلند بیرون بیاییم واز دوستان وهمکاران وسایر عزیزان که تمایل به همکاری دارند دعوت به همکاری می کنیم

                                                                       من اله توفیق                                                          

     علی کرامتی مقدم 09162001905مسجد جامعمسجد جامع شهر مجلسیبازدید مسولینراهپیمایی روز 22 بهمن 1394



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۳۳
علی کرامتی مقدم

ای قوم حج رفته کجایید

صد سال ره مسجد ومیخانه بگیری

عمرت به هدر رفته اگر دست نگیری

بشنو از پیر خرابات تو این پند

هر دست که دادی به همان دست بگیری

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۳۴
علی کرامتی مقدم
..........سر گذشت من قسمت سوم
مادر من اداره ام دیر شده حالا تا شب خیلی مونده ببینم چی میشه
چواب درست بده شب حتما بیا زودتر هم بیا یه کم به خودت برس
با خنده در جواب مادرم گفتم: مادرجان مگه می خواند بیاند خواستگاری من که به خودم برسم دیدم مادرم دلخور شد وابروهاش رفت توهم  من هم به خاطر اینکه  مادرم ناراحت نشه  ودلش نشکنه گفتم چشم و از رو پیشونیش یه بوسه کردم واز پله ها ی خونه زدم بیرون.
پرایدم را با خودم نبردم اخه طرح ترافیک بود ومن هم پلاک زوج بودم البته بیشتر وقتها با مترو می رفتم سر کار .
از وقتی طرح ترافیک اغاز شده کلی هوای شهر عوض شد هر چند به اون حد پاکی وسلامت نمی رسید اما کاژی بعض هیچی نبود .از جهات هم به صرفه جویی در مصرف بنزین کمک می کرد .وتا حدودی هم از ترافیک شهر هم کاسته می شد .
هر وقت صبح زود از خانه خارج می شدم شید خدابخش را می دیدم با اون ریش سفید ویکدستش .
من عاشق اون ریش سفیدش بودم خیلی مرتب بود با اونکه ازش سن وسالی گذشته بود .
مثل اینکه هروز شونه بهش یزنی ومرتبش کنی  والبته سید همیشه بوی خوش گل محمدی می داد  این عطری بود که من تا اونچایی که یادم می امد همین غطر را می زد .
هر کسی از محله ما رد می شد می فهمید ایا سید امروز محله ما بوه یا ته .
کار سید زسیدگی به فضای سبز ئهرس کردن وکاشتن نهال ودرختچه های گل بود الته دستش هم خیر بود واکثر اونایی که باغ میوه داشتند برای هرس کردن وکاشتن درخت ونهال سید را می بردند  می گفتند نفس سید حقه ودستش برکت داره.قیافه دل نشین سید ونورانیت سید طوری بود که هر کس یا اون همکلام می شد دل کندن از او برایش سخت بود .البته خوش مشرب هم بود وخوش سخن.
کمی انطرفتر از سید یه مدتی بود دیگر از رفتگران زحمتکش خبرب نبود وجای انان را ماشین مکانیزه جاروب پر کرده بود البته صر وصداش هماول صبحی روی خط اعصاب همه بود .
بارها پیش خودم حسرت خورده بودم وقتی این ماشینها امدند رفتگران کجا رفتند برای خود من روحیه بود وقتی صبح زود از خانه خارج می شدی وصورت در صورت با انها می شدی ویه روز خوبی را شروع می کردی .
چند متری سید رسیده بودم وسید غرق در کار خود بود ویه زمزمه دلنشینی داشت که من خیلی دوستش داشتم واون شهر بابا طاهر بود
اگر روزی رسد دستم بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است وان چون
یکی را داده ای صد ناز ونعمت یکی را قرص جو الوده در خون
سید قابل اجترام همه بود در محل ومحلات اطراف .
وبا پادر میانی سید چند بار باغث شده بود  که تصادف هایی که تو محل شده بود ختم به خیر بشه
ودعوا ودلخوری پیش نیاد وهمیشه غدالت را طوری اچرا می کرد که به کسی ضرر وزیانی نرسه
....................................................................................................پایان قسمت سوم
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۳
علی کرامتی مقدم

ادامه داستان سر گذشت من قسمت دوم

............داشتم جلوی اینه خودم را بر انداز می کردم وکت وشلوارم را نگاه کردم  تا تمیز ومرتب باشه یه دستی هم به یقه پیراهنم کشیدم واز تو جیب کتم هم یه دستمال در اوردم وغبار که روی عینکم که باعث می شد تار ببینم پاک کردم وبه فرچه هم به کفشم زدم .

داشتم کم کم اماده می شدم که برم اداره که صدای مادرم از تو اشپزخونه در امد"

علی مادر چرا ناشتایت را نخوردی وناشتا می ری سر کار 

:اشتها ندارم اداره هم دیر شده باید زودتر برم کلی پرونده وکارهای نیم کاره دارم باید انجام بدم.

:اینجوری که ضعف می کنی پس این لقمه را بگیر تو راه بخور 

هر وقت مادرم برام لقمه می گرفت یقین داشتم که حتما برام یه خوابی  دیده  من هم دیگه به این کاراش عادت کرده بودم وهمیشه بهانه ای برای رد کردنش داشتم

"صبر کن اوردمش در حال باز شد لقمه مادرم تو دستش بهم گفت " علی جان نون وپنیر وگردو برات گرفتم .

در حالی که لقمه مادرم را می گرفتم وتوی کیف  لب تابم می گذاشتم  منتظر لقمه اصلی مادرم بودم  ببینم این بار چه لقمه ای را برام گرفته.

:پسرم امشب زودتر بیا خونه مهمون داریم .

با تعجب "مهمون.

"اره عزیزم

"لیلا خانوم ودخترش ریحانه جون وشوهرش اقا اسماعیل

"به سلامتی به چه مناسبتی

"اخه  ریحانه جون می خواد بره دانشگاه

"به سلامتی به ما ربطی نداره

نه ربط نداره اما می خواد انتخاب رشته کنه  نمی دونه چه رشته ای را انتخاب کنه

من که می دونستم اینها از اون خوابهای زنانه ای است که مادرم برام دیده .

اینار نوبت لیلا خانوم وریحانه بود تا یه بهونه ای به دست مادرم داده تا منو وریحانه را در مقابل هم قرار بده.

بهش گفتم "ببین مادر جان من تو انتخاب رشته به ریحانه خانم هیچ کمکی نمی تونم بکنم من که نمی دونم اون چه رشته ای را دوست داره وبهش علاقه منده  خودش باید تصمیم یگیره  خلاصه از من انکار واز مادر اصرار ..............................................................پایان قسمت دوم




۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۱۹
علی کرامتی مقدم

یک دو روزی که دل در جهان بود غمت

قدر فرصت بدان  عمر شادی کم است

خنده بر لب اگر لحظه ای دل خوشی

گاهی از دست غم  ناله ای می کشی

از غم ها در گذر شادی هارا نگر

از غم ها گذر شادی  ها را نگر

اگر که در این جهان فرصتی بر هم دلان باشد

از این جهان بی گمان حاصل زندگی همان باشد

هر که در این رهگذار زمان یار هم زبان دارد

باید غنیمت بداند که از خوش دلی نشان دارد

شاید نباید در جهان این یک دم شادمان

بازیچه ها باشد نهان در گردش اسمان

بازیچه ها باشد نهان در گردش اسمان

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۵
علی کرامتی مقدم